دوشنبه ٣١ تير ١٣٩٨
اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ
شهید سید عزیزاله قطبی

نام:سید عزیزالله

نام خانوادگی:قطبی زاویه

نام پدر:سید یدالله

تاریخ تولد:1339/07/05

تاریخ شهادت:1362/08/13

محل شهادت:پنجوین (عملیات والفجر 4 )


زندگینامه:

 

آنان که ره عشق گزیدند همه                              در کوی حقیقت آرمیدند همه

یک قطره شربت که شهادت گویند                            چشم بسته و بر دهان کشیدند همه

زندگینامه فرمانده شهید عزیز ا... قطبی:

سید عزیز ا... در پنجم مهر ماه 1339 در خانواده ای مذهبی و مستضعف از مادری به نام خوشقدم بیرامی در روستای زاویه سادات از توابع شهرستان خلخال به دنیا آمد. پدرش سید یدا... قطبی به خوار و بارفروشی و کشاورزی اشتغال داشت. عزیز ا... از کودکی باهوش و با استعداد بود.

 مادرش می گوید:

"وقتی پسرم کوچک بود عمویش پرچمی از مشهد آورده بود که نام حضرت عباس(ع) به همراه یک دست در آن نقش بسته بود. او چهار دست وپا آمد و آن پرچم را بوسید. پدرش در خانه جلسات آموزش قرآن برای کودکان و نوجوانان دایر کرده بود. عزیز ا... نیز در این جلسات حاضر می شد و روخوانی قرآن را از پدرش فرا می گرفت."

 همزمان با آن در هفت سالگی در مهر ماه سال 1346 در مدرسه ی ابتدایی روستا ثبت نام نمود و آماده ی تحصیل علم و دانش شد. وی همواره در مدرسه جزء شاگردان ممتاز بود و منظبط و موقر و متین بود و بدین جهت مورد رضایت معلمان خود قرار می گرفت. از همان زمان چهره ی زهد و تقوا در جمالش عیان بود و همراه پدرش نمازهای یومیه را به جا می آورد. در اوقات فراغت با کودکان دیگر و همسالانش بازیهای محلی انجام می داد و همچنین در کارهای کشاورزی و دامداری به پدرش کمک می کرد.

 در مهر ماه سال 1352 وارد مدرسه راهنمایی سنایی روستای همجوار زادگاهش روستای خوجین شد. وی به علت ضعف مالی تابستانها کارگری می کرد که بتواند درس خود را ادامه دهد و از همان روزها مسیر اصلی زندگی خود را انتخاب نموده بود و پیرو روحانیت مبارز در خط اسلام حرکت می نمود و علاوه بر فرایض دینی، سیاسی و مذهبی خود به کارهای هنری نیز علاقه ی وافری داشت، از قبیل نقاشی و خطاطی. در دوره ی راهنمایی به علت مخالفت با رژیم پهلوی از مدرسه اخراج شد و پس از چند روز با میانجگری یکی از معلمین دوباره در کلاس درس حضور یافت. او توانست دوره ی راهنمایی را با موفقیت به پایان برساند و در سال 1356 وارد دبیرستان شود.

مادرش می گوید:

قبل از انقلاب  بود که می خواستیم برویم مشهد یک سری کارها را به او سپردیم، گفت: هر کاری بگویید انجام می دهم ولی خواهش می کنم چند چیز را برایم تهیه کنید، یک جلد قرآن کریم، یک جلد نهج البلاغه و یک جلد مفاتیح الجنان، انشاء الله زیارتتان قبول باشد.

او احترام زیادی برای والدینش قائل بود و هرگز به آنان بی احترامی نمی نمود و خواسته های آنان را بی کم و کاستی انجام می داد. همیشه در فکر یاری رساندن به محرومان و نیازمندان بود و در فصل برداشت محصول از دوستانش می خواست که با همه به یاری کسانی که نیاز به کمک دارند بروند. در تمام اوقات در فکر حضور در مسجد و خواندن قرآن و کتب اسلامی و احیای فرهنگ اسلامی و عمل نمودن به فرمایشات امام و پیامبران بود و به همراه دوستان خود نماز شب را در مسجد اقامه می نمود و در جلسات مذهبی و دعای کمیل شرکت می کرد. اصلاً در فکر مادیات و تجمل گرایی نبود و خودبین و ظاهر ساز نبود و با تواضع و فروتنی هر چه تمامتر به فعالیتهای روزانه خویش ادامه می داد. در دبیرستان در رشته ی علوم اقتصاد درس می خواند و ضمن تحصیل از محضر حاج آقا یکتایی در جلساتی که داشتند بهره می جست و پای صحبتهای ایشان می نشست که در آن جلسات علاوه بر تفسیر قرآن افشاگری بر علیه رژیم منحوس پهلوی می نمودند. عزیز ا... چند روز یکبار برای یادگیری مسائل شرعی به مدرسه جعفریه خلخال نزد حاج آقا یکتایی و سایر روحانیون مبارز می رفت. وی علاقه ی زیادی به روحانیت و خصوصاً شخصیت والا و ارجمند امام خمینی(ره) داشت و اعلامیه های حضرت امام (ره) را در میان مردم پخش می کرد و به تبلیغ فرامین امام (ره) می پرداخت و عاشق ولایت فقیه بود. او تحصیلات خود را تا سوم متوسطه ادامه داد و پس از آن به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد. وی یکی از افراد بر جسته ای بود که در راه اندازی راهپیمایی بر علیه طاغوت نقش عمده ای داشت. او در سازماندهی فعالیتهای سیاسی و مبارزاتی خصوصاً در تظاهرات 28 صفر شهر خلخال نقش زیادی در جذب افراد و دعوت مردم به شرکت در راهپیمایی داشت.

عزیز ا... با وجود اینکه به دلیل مبارزات سیاسی بارها مورد ضرب و شتم مأمورین رژیم پهلوی قرار گرفته بود و حتی یکبار به مدت 24 ساعت در سازمان امنیت (ساواک) خلخال بازداشت شده بود، باز در راه عقاید خویش پایمردی می کرد. با فرا رسیدن ماه محرم او در مساجد شروع به افشاگری و سخنرانی های پر شور و رسوا کننده می نمود و در شب تاسوعای سرور و سالار شهیدان حسین بن علی (ع) در مسجد امام خمینی روستای زاویه سادات وقتی مردم مشغول عزاداری بودند ونوحه و مرثیه می خواندند در همان زمان برای سلامتی امام خمینی (ره) صلوات فرستادند و با مخالفت مزدوران مواجه و با آنها درگیر شدند و در اثر درگیری عزیز ا... نیز مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود.

پس از پیروزی انقلاب وی در سال 1359 اولین کسی بود که در شهرستان خلخال به عضویت سپاه در آمد و دوره ی مقدمات آموزشی را در شهر اردبیل گذرانده بود. وی در حفظ اموال بیت المال کوشا و حساس بود و آن را ارزانی خون شهدا می دانست که بایستی از آن حراست شود.

 یکی از همکارانش می گوید:

روزی برای رفتن به روستا اجازه خواستم که با موتور سیکلت سپاه بروم. سید عزیز ا... بعد از تذکری از جیبش مقداری پول در آورد و گفت: با این پول می توانی ماشین دربستی بگیری و به منزل بروی.

فعالیت او در سپاه پاسداران خستگی ناپذیر و عاشقانه بود گاهی آنقدر مشغول کار و فعالیت می شد که فرصتی برای غذا خوردن پیدا نمی کرد.

پس از ماهها کوشش شبانه روزی در حالی که اوج درگیریهای ضد انقلاب در کردستان بود وی داوطلبانه به کردستان رفت و پس از سه ماه خدمت در سپاه کردستان دوباره به خلخال بازگشت. او پیرو خط رهبری بود و مطیع اوامر و عاشق شخصیت امام خمینی بود و حتی دو بار به دیدار حضرت امام مشرف شده بود که یکبار بصورت کفن پوش از خلخال به همراه سایر انقلابیون به تهران رفته بود و بار دوم نیز از طرف انجمن اسلامی به زیارت امام (ره) نائل شده بود.

وی همواره مشتاق حضور در جبهه ها بود و خالصانه برای پاسداری از انقلاب تلاش می کرد. او در راه اندازی پایگاههای مقاومت نقش بسزایی داشت و با وجود کمبود امکانات حتی با پای پیاده برای تبلیغ انقلاب و دعوت جوانان به منظور حضور در جبهه به روستاهای اطراف می رفت. او توانایی زیادی در جذب افراد داشت و همواره با خونسردی و ملایمت با همه رفتار می نمود. وقتی که شهرهای جنوبی کشور در تصرف نیروهای بعثی بود وی به مدت سه ماه در جبهه حضور داشت و پس از بازگشت به خاطر لیاقت و کاردانی وی مسئولیت بسیج خلخال را عهده دار شد. وی در مدت خدمت در بسیج ماهها می شد که به مرخصی نمی رفت و با تمام وجود تلاش می نمود تا وظایف محوله را به نحو احسن به انجام برساند. عزیز ا... در آبان ماه سال 1360 ازدواج نمود که در نوع خود جالب است.

همسرش شیرین احسانیان در این خصوص می گوید:

 عزیز ا... را از چند سال قبل خوب می شناختم و با خواهرش دوست بودم. قبل از انقلاب در پخش اعلامیه های امام فعالیت داشت و من هم به اتفاق دوستانم در مسجد زاویه سادات در قسمت فرهنگی فعالیت می کردم و انجمن اسلامی تشکیل داده بودیم و در راهپیماییها شرکت می کردیم. وقتی به خواستگاری من آمدند هفده ساله بودم خانواده ام به پسر خاله ام جواب مثبت داده بودند ولی من مخالف بودم. عزیز از هر لحاظ خصوصاً ایمان و اخلاق مورد تایید و نمونه بود وقتی برای ازدواج با او استخاره کردم خوب آمد او در موقع خواستگاری گفته بود که شهید می شود و به او الهام شده بود با این وجود من پذیرفتم. روز عروسی نیمه شعبان بود عزیز ا... در آن روز روزه بر لب در مسجد حاضر شده بود تا خطبه عقد جاری شود. کارهای مراسم را دوستانش انجام داده بودند و با ذکر صلوات مراسم عقد در مسجد روستا برگزار شد. ازدواج آنها در فضایی کاملاً معنوی و اسلامی صورت گرفته بود و با صلوات و شعار "این سنت فاطمه و علی است، بادا مبارک" عروس را به خانه ی داماد بردند وپس از پذیرایی در عین سادگی مراسم ازدواج آنها صورت گرفت. 

همسرش می گوید:

" زندگی ساده ای داشتیم در مدت دو سال زندگی مشترک هیچ ناراحتی و بد اخلاقی از او ندیدم، آرام بود و با تبسم صحبت می کرد اهل رسیدگی به فقرا بود، حقوق او دو هزار تومان بود که آن هم بین نیازمندان تقسیم می شد. نماز شبش را ترک نمی کرد و در راز و نیازهای خود با خداوند توفیق شهادت را طلب می نمود وقتی که پنج روز از عروسیمان می گذشت تصمیم گرفت دوباره عازم جبهه شود. فرمانده سپاه آقای رجبی اجازه ی رفتن به جبهه را نمی داد اما او سه روز اعتصاب غذا کرد و سرانجام با اعزام او موافقت شد."

عزیز ا... جنگ را نعمت الهی می دانست که خداوند بوسیله ی آن بندگان خود را امتحان می کند. او آرزو داشت انقلاب اسلامی جهانی شود و مستضعفین از زیر یوغ استکبار جهانی آزاد گردند. او پیامبران را چراغ فروزنده ای می دانست که برای هدایت انسانها و رهانیدن آنها از اسارت طغیانگران مبعوث شده اند. خانواده و دوستانش را به اقامه ی نماز اول وقت توصیه می کرد و به خواهرانش تاکید می نمود که مواظب حجاب خود باشند.

او علاوه بر آنکه حضور فعال در دفاع از اسلام و مرزهای میهن اسلامی داشت جوانان روستا را نیز به این کار ترغیب می کرد اولین شهید روستا شهید آیت سلیمی را او دعوت به رفتن به جبهه کرده بود.

مادرش می گوید:

" وقتی پسرم از جبهه بر می گشت ما می خواستیم گوسفندی سر ببریم اما او نمی گذاشت و آن گوسفند را می برد و می فروخت و پول آن را به جبهه های نبرد حق علیه باطل می فرستاد. وقتی که به مرخصی می آمد خوشحال می شدیم اما می دانستیم که ماندنی نیست و باز می رود.

وقتی می گفتیم چرا زیاد به جبهه می رود؟ کمی استراحت کن می گفت: در خانه بنشینم و شاهد رفتن دیگران باشم!

همسرش می گوید:

" برای آنکه خیلی دلتنگ او نشوم برایش قرآن می خواندم در عملیات فتح المبین نذر کردیم که اگر عزیز ا... سالم برگردد به مشهد برویم.

سال 61 تحویل سال را در حرم امام رضا (ع) بودیم. در نامه هایش برایم از شهادت می نوشت و آن را شیرین تر از عسل می دانست و می گفت: بزرگترین آرزویم شهادت است دعا کنید نه اسیر شوم و نه جنازه ام در خاک عراق بماند فقط دعا کنید به شهادت برسم. هنوز سوز صدایش هنگام"العفو" گفتن های نماز شبش به گوشم طنین انداز است. آخرین باری که به مرخصی آمده بود یک هفته پیش ما ماند من مریض بودم و تازه سقط کرده بودم مرا به اردبیل برد منزل خواهرش در آنجا بود. قبل از رفتن تمام لباسهای سپاهی اش را تحویل سپاه داد و گفت: فکر نمی کنم برگردم. موقع خداحافظی خواهرش پشت سرش آب ریخت تا زود برگردد. عزیز ا... گفت: پشت سرم نگاه نکنید نمی آیم اگر هم برگردم در جعبه تابوت بر می گردم. عکسهایش را دیدم که قبل از شهادت حنا گذاشته بود و گفته بود که من در شب عروسی حنا نگذاشتم.

عزیز ا... در صف جهادیش پیش قدم بود و در راه مبارزه با نفس و خودسازی و تزکیه خویش کوچکترین غفلتی نمی نمود. از نظر اخلاقی نمونه بود و همواره پایبند به موازین اسلام ناب محمدی(ص) بود و هرگز خشمگین و مغرور نمی شد و هر چند که مسئولیت بزرگی به عهده اش گذارده می شد وی دفعات زیادی در جبهه حضور داشت (هشت بار) و مدت سه ماه نیز در جبهه مهاباد بود و پس از مراجعت به سپاه خلخال به مدت کوتاهی در دبیرخانه پایگاه مشغول فعالیت بود و مجدداً عازم جبهه های نبرد شد و پس از گذراندن دوره ی 40 روزه در گردان حضرت ابوالفضل(ع) مسئول یکی از دسته ها شد. پس از چند ماه گردان آنها برای مأموریت عازم جبهه عملیاتی والفجر 2 حاج عمران شدند و پس از چند روز مرخصی قرار بود عملیات والفجر 4 شروع شود که آنها به منطقه بانه رفتند و با رسیدن لشگر، عملیات شروع شد و مرحله ی اول و دوم با موفقیت کامل انجام شد و گردان حضرت ابوالفضل (ع) با تلفات کم تمام مناطق تحت مأموریتش را از نیروهای بعثی پس گرفتند که عزیز ا... در این مرحله نقش موثری داشت و مسئولیت فرماندهی گروهان به عهده ی او بود.

 

وصیت نامه شهید

 بسم الله الرحمن الرحيم - بسم الله القاصم الجبارين

از شط خون بايد گذشت

مرگ سرخ بهتر از زندگى ننگين است.

ليس للانسان الا ما سعى

بنام خداوندى كه همه وجود هستى از اوست و از اراده اوست و ندارد شريك و همتايى و نزاده شده است و نه فرزندى دارد.

به نام آفريدگارى كه حضرت آدم را آفريد و نسل بشرى را خلق نمود. براى هدايت انسانها پيامبرانى فرستاد و براى تحكيم دينش كتابهاى آسمانى را براى رسولان خويش نازل فرمود و دين اسلام را بنا نهاد تا بشر را از غفلت و جهل و سستى و انحراف نجات بخشد.

سلام و صلوات بر پيام آوران الهى از آدم صفى الله تا خاتم الانبيا بالاخص انبياى اولوالعزم كه هر يك با جان و نفس و مال و اولاد خويش با تمامى وجود در مقابل قدرتهاى شيطانى و طاغوتها به تبليغ دين الهى پرداخته و به مبارزه برخاستند و هرگز با ظلم و خصم سازش ننمودند.

سلام و درود بى كران بر اميرمومنان على(ع) بنيان گذار عالم تشيع و اولين ايمان آورنده به خدا بعد از رسول و اولين شهيد محراب.

سلام بر حضرت زهراى مرضيه سيده نساء العالمين.

و سلام و درود پياپى بر جميع ائمه اطهار.

سلام و درود بر امام امت ياور و حامى مستضعفان و نايب برحق امام زمان(عج).

و سلام بر همه شهدا و همه خدمتگزاران جمهورى اسلامى كه صادقانه به خدمت مشغولند تا اسلام را به سرتاسر گيتى گسيل دهند.

و سلام و درود فراوان بر پدر و مادرم و خواهران و برادران و همسرم كه بيارى امام برخاستند و آگاهانه به نداى هل من ناصر ينصرنى رهبر و رزمندگان لبيك گفتند و به دلبندشان اذن ميدان دادند و خودشان نيز حاضرند تابه هر نحوى كه ممكن است كمك كنند. بنده حقير به نوبت خود افتخار بر چنين پدر و مادرى و خانواده اى و امتى مى‌كنم كه امثالشان حتى در صدر اسلام نيز نبوده و اين ايمان قوى چنين انسانهايى است كه امريكا و شوروى و تمامى ابرقدرتها و كاخ كرملين و واشنگتن و همه ابرقدرتها را به لرزه درآورده است. و انشاءالله پيروزى با اينان است.

و مباهات و افتخار بر اين خواهرانى كه با يك پيام برادر كوچكشان و وصيت شهدا، قوانين و مقررات اسلامى و عفت و حجاب و عصمت و طهارتشان همچون جده شان فاطمه زهرا(س) رعايت كرده و اجرا مى كنند. و در مصيبت و داغ برادر و همسر زينب وار صبر مى كنند و پيام خودشان را به سراسر جهان مى رسانند. (اللهم اجعلنى من جندك فان جندك هم الغالبون و اجعلنى من حزبك فان حزبك هم المفلحون و اجعلنى من اوليائك فان اوليائك لاخوف عليهم و لا هم يحزنون) خدا ما را از انصار واقعى اباعبدالله الحسين قرار دهد.

پيامى كه به ياران و پاسداران و به بسيجيان و نمايندگان امام در سپاه و همه دوستان و آشنايان و رزمندگان دارم اين است كه با تمسك به حبل الله و ريسمان الهى و وحدت و انسجام و يكپارچگى با تمامى برادران ارتشى و با يكديگر و با ملت اسلامى و توكل به خداوند حفظ نظم و مقررات و ضوابط اسلامى و اخلاق و برخورد اسلامى و اطاعت از فرماندهى و طلب كمك و يارى از خدا و كمك به رزمندگان و با داشتن خلوص نيت و يارى پير جماران در اين رزوها كه همچون حسين(ع) غريب و مظلوم واقع شده بشتابيد و براى اسلام خالصانه خدمت كنيد.

 

 

منو اصلی
لینک

 

 

تمامی حقوق این وب سایت محفوظ و متعلق به استانداری استان اردبیل می باشد. تاریخ آخرین به روز رسانی:دوشنبه ٣١ تير ١٣٩٨